تبلیغات
قالب وبلاگ
ام طاها

ام طاها
من و نی نی های خوشگلم
نویسندگان
لینک دوستان
از صبح هر چی کتابو مجله ی قلاب بافیو بافتنی بود دانلود کردم گفتم میشینم نگاشون میکنم یه مدل قشنگ انتخاب میکنم میبافم. یه مانتویه آستین سه ربعم دارم میبافم برایه خودم رنگش بنفشه کلاهم داره. دوره آستین کلاه و پایین لباس با رنگه سفید قلاب بافی شده. دانلودام تموم شده. اما حتی حوصلم نکشید که نگاشون کنم. دلم یه فیلم میخواد. فیلمو ببینم بعد وسطاش مانتویه آستین سه ربعمو ببافم. چقدر دلم میخواد داستان بنویسم. اصلا از وقتی که مدرسم تموم شده داستان نوشتنمم تموم شده انگار فقط برایه جشنواره و جایزه نوشتنم میومد. البته هیچوقتم نگرفتم. انگار داستانام اونقدرام خوب نبود. از نظره خودم که بود.
اگر نبود که نمینوشتمشون. دارم یه کتابم میخونم. دلم میخواد یه عالمه کار انجام بدم. خدایا چرا روزا از 12 ساعت بیشتر نیست. کلی هم درس دارم که بخونم. اصلا حوصلم سر رفته. دلم یه فیلم میخواد که وسطشم بشینم مانتویه آستین سه ربعمو ببافم.



طبقه بندی: خاطرات، 
[ یکشنبه 15 اردیبهشت 1392 ] [ 04:45 ب.ظ ] [ omm taha ]
امروز به دو تا باشگاه زنگ زدم که برایه روزایه دوشنبه و چهارشنبه که همسری زودتر میاد بعد از ظهراش برم باشگاه. تازه یکی از این باشگاهها خیلی بزرگ بالاش نوشته مجتمع ورزشی بانوان.  اونوقت بهشون زنگ زدم میگم برای بعد از ظهرا چه کلاسایی دارین میگن بعد از ظهرا ماله آقایونه. بعد میگم خب شما که مجتمع ورزشیه بانوان رو مردونه کردین برایه صبحها که خانما میان اگر بچه داشته باشن امکاناتی دارین میگن نه خیر با بچه نباید بیان. آخه چرا همه جا باید آقایون هم باشن. این آخره نامردیه. خانمایی که بچه دارن و نمیتونن برن باشگاه حالا گشته برایه خودش 2 ساعت تو بعد از ظهر پیدا کرده باید چی کار کنه؟ یعنی منه خانمه بچه دار و خانه دار باید همین جوری بشینم و چاق تر و افسرده تر بشم. اسمشم کشوره اسلامیه. تو کشوره اسلامی که بیشتر باید برایه خانمایه خونه دار امکانات تفریحیه سالم ایجاد کنن. الان خیلی ناراحتم من باشگاه میخوااااااااااااااااااااااااااااااااام



طبقه بندی: خاطرات، 
[ سه شنبه 3 اردیبهشت 1392 ] [ 07:39 ب.ظ ] [ omm taha ]
سلام ساله نوتون مبارک. من بالاخره اومدم. خیلی خوش اومدم
الان حدوده 2 ماه اینطوراست که ایرانیم. جاتون سبز به ما که خیلی خوش میگذره. همسری تو قم درسشو شروع کرده. یه خونه ی یه اتاق خوابه بهمون موقتی دادن تا اینکه تو صفه خونه ی دانشگاه نوبتمون شه. اینجا هیچی نداریم. البته نه هیچیه هیچی الان یه گاز، ماشین لباسشویی، جاروبرقی یه کمد و دراور با یه سری ظرفو ظروف فعلا خریدیم. بخچال و تلوزیون هنوز نخریدیم. تو خوده خونه یخچال و تلوزیون بود. یخچالش از اون قدیمیاست که یه فریزر کوچولو بالاش داره. هیچی رم یخ نمیکنه.تلویزیونم ازون قدیمیتره. از اوناست که با پیچ کانالاشو تنظیم میکنی کانالاش دکمه دکمست. دوازده تا دکمه داره ولی فقط کاناله یک و دو استفاده میشه بقیش علنا دکوری هستش. یکو دو هم هر یک دقیقه یه بار باید پیچشو بپیچونم که تنظیم شه.انشاالله ماهه دیگه اینارم میگیریم.

و اماااااااااااااااااااااااااا


بشتابید بشتابید که حراجش کردم. من اومدم با عروسکایه نمدی نه از اون نمدی آماده ها که باید ببری الگورو به هم وصل کنی حالا یا با چسب یا با نخ ها......نه

اینا از جنس خوده پشمه. پشمایه رنگی رو با سوزن مخصوص اینقدر میزنم که شکل بگیرن. من هر چی تو ایران گشتم نمونشو پیدا نکردم. حتی پشمایه رنگیرم پیدا نکردم ولی بیرون دست فروشا یه گوشواره هایی میفروشن که توش از این پشما به کار رفته حالا یا دایرش کردن یا مربعی. به هر حال من یه مقدار از این پشما از سوئد آوردم یه چند تام عروسک درست کردم، که عکساشونو براتون با قیمتش میذارم هر کی خواست سفارش بده که براش بفرستم. فعلا چون نمونه پشمارو تو ایران پیدا نکردم یه مقدار قیمتاش زیاده چون من این پشمارو به کرون میخرم برایه همین برام خیلی گرون در میاد مثلا یه رنگش حدود 30 هزار تومن شده. اگر از این پشما تو ایران پیدا کردم و دیدم که قیمتش خوبه صد در صد قیمته عروسکارو میارم پایین. البته با اینکه ابزاره کارم فقط پشم نیست بند آویز موبایل، آهنربا برای رویخچالی، سنجاق برایه سنجاق سینه ها. تو پسته بعدی میام ان شاالله عکسه محصولاتم رو میذارم


طبقه بندی: خاطرات، 
[ پنجشنبه 29 فروردین 1392 ] [ 03:37 ب.ظ ] [ omm taha ]
سلام.
الان ایرانیم. خیلی خوبه جایه همتون خالی
گرونی هست مخصوصا تو محله ی ما ولی میگذره ولی خب میتونیم به قوله یکی از آشناها بریم از محله ی اونا خرید کنیم :) واقعا هم درسته ها اونطرفها از اینطرفها ارزونتره. من که دارم کیف میکنم. راستی کسی میدونه از کجا میتونم کتاب عروسکهای قلاب بافی خانم مستعلی رو گیر بیارم. دوست دارم بفرستن دمه خونه منم پولش رو همینجا تحویل بدم چون نه میتونم برم بانک نه انقلاب. میدونید دیگه با دو تا بچه سخته. ماشینم که نداریم. یادمه قدیما همینکارو میکردن. یه فیلم یا کتاب سفارش میدادم میومد دمه خونه پولش رو میگرفتن.

پ ن: همه چی خیلی گرووووووووووووووونه
پ ن 2: البته از نظره ما سبزیجات قیمتش خوبه. اونجا ما نمیتونستیم سبزیجات بخوریم چون خیلی گرون بود اینجا برعکسه. ما فکر میکنیم اینجا سالمتر میتونیم زندگی کنیم.



طبقه بندی: خاطرات، 
[ جمعه 13 بهمن 1391 ] [ 10:22 ق.ظ ] [ omm taha ]
راستی از زایمان مهمتر ازدواجه کوچیکترین عضو خانوادمونه که حالا برای خودش مردی شده. برادره کوچیکترم ازدواج کرد هوررررررررررررررررررررررررررررررررااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
یه عروسه خوشگله مامانی (ماشاالله ماشاالله) گیرمون اومده خیلییییییییییییییییییییییییی دوستش دارم. البته یه چیزیرم اعتراف کنم ها داداش و زنداداشم همدیگرو 3 ساله که میخوان ولی از اونجایی که ممکن بود نشه من با پلیدیه هر چه تمامتر به سانه یک خواهرشوهره واقعی هی به داداشم میگفتم نه داداش شما به درده هم نمیخورین شما با هم فرق دارین و از این حرفها. آخه میترسیدم نشه داداشم غصه بخوره. ولی حالا که به سلامتی ازدواج کردن مرد میخوام که به زنداداشم از گل نازکتر بگه حتی داداشم. خیلی دوستش دارم. انشاالله که خوشبخت بشن.



طبقه بندی: خاطرات، 
[ دوشنبه 13 شهریور 1391 ] [ 11:48 ب.ظ ] [ omm taha ]
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.



[ دوشنبه 13 شهریور 1391 ] [ 12:05 ب.ظ ] [ omm taha ]
سلام
بعد از مدتها اومدم هنوز کامپیوترم تو نمایندگی هست ولی از اونجایی که نمیخوان مشتریشون بیشتر از این منتظر بشه و از دستشون ناراضی باشه یه کامپیوتره قرضی دادن بهم که ماله خودم حاضر بشه. دستشون درد نکنه.

خب میریم سراغه خاطراته یاسین. اینقدر سریع اتفاق افتاد که واقعا هیچی برای گفتن ندارم.

دو روز بود که یه دردای خفیفی مثله عادت ماهانه شروع شده بو ولی از اونجایی که تجربش رو داشتم به همسری گفتم که وقتشه نینی بیاد ولی نه تا چند روزه آینده. آخه ما اصلا منتظرش پسرمون داشت دو هفته زود میومد. خلاصه که تو این دوروزی که دردم شروع شده بود با همسری خرید رفتیم من کالسکه هل دادم کلی پیاده روی کردم کارای خونه رو انجام دادم و از این جور فعالیتا. روزه سوم دردام بیشتر شده بود ولی نه اونقدر که نشه تحملش کرد هر سه یا چهار ساعت یه بارم میومد زنگ زدیم به بیمارستان که آقا ما یه پسره یک سالو نه ماهه داریم که وقتی من دردام شروع میشه استرس میگیره میزنه زیره گریه، برای همین من راحت نیستم میشه بیام بیمارستان گفتن نه این حالتت ممکنه تا یک هفته ادامه پیدا کنه (اتفاقا پرستاری که باهاش حرف زدم هم ایرانی بود) گفت اگر بیای نمیتونیم بفرستیمت تو اتاقه خصوصی با بقیه تو یه اتاق میشی برای همین اونجوری برات اعصاب خردکن تر میشه مام گفتیم باشه و نشستیم خونه ولی خب بازم میگم دردام فاصلش خیلی زیاد بود خیلی که شدته درد کم بود برای همین من به حرفه اون خانم پرستاره اعتماد کردم که گفت ممکنه تا یه هفته طول. فرداش همسری باید میرفت بانک کار داشت من گفتم برو مامانم پیشم هست بعدم دردام هر دوساعت یه بار میاد جای نگرانی نیست. همسر رفت یک ساعت بعدش زنگ زد که حالمو بپرسه گفتم خوبم فقط دردام نیم ساعت یه بار شده گفت من تو ایستگاهه اتوبوسم دارم میام خونه.

20 دقیقه بعد مامانم به همسری زنگ زد که زمان درداش کم شده کی میای داره زایمان میکنه.(اون موقع 20 دقیقه یه بار بود) همسری گفت باشه الان خودم میام وقت میگیرم ببینم که فاصله ی درداش چقدره. وقتی همسری اومد دید که من همینجور داد میزنم قطعم نمیشه گفت بلند شو حاضر شو بریم گفتم باید برم دستشویی. تو دستشویی درد ولم نمیکرد دسته همسری رو گرفته بودم یه بند جیغ میزدمو گریه میکردم. همسری بهم دلداری میداد. نمیدونم این تیکشو بگو یا نه چون از این تیکه به بعد یه کم سانسوریه.

از اینجا به بعدو تو پسته بعدی رمزدار مینویسم که فقط به خانما رمز بدم. فقطم وبلاگ دارا




طبقه بندی: خاطرات، 
[ دوشنبه 13 شهریور 1391 ] [ 11:35 ق.ظ ] [ omm taha ]

.: Weblog Themes By Mah Music :.

تعداد کل صفحات : 2 ::      1   2  

درباره وبلاگ

منمو دو تا فرشته کوچولو. محمدطاها13 مهر 1389 به دنیا اومد امیریاسین 1 تیر 1391. یکی 10:45 دقیقه صبح. یکی 5:57 دقیقه ی بعد از ظهر.
آمار سایت
  بازدیدهای امروز : نفر
  بازدیدهای دیروز : نفر
  كل بازدیدها : نفر
  بازدید این ماه : نفر
  بازدید ماه قبل : نفر
  تعداد نویسندگان : عدد
  كل مطالب : عدد
  آخرین بروز رسانی :
بیدفا