تبلیغات
قالب وبلاگ
ام طاها

ام طاها
من و نی نی های خوشگلم
نویسندگان
لینک دوستان
سلام به همگی
13 مهر تولد 2 سالگیه پسرمه. میخوام براش یه کادو بخرم که هم کوچیک باشه هم خیلی به درده سنش بخوره. چیزی باشه که بتونم با خودم حمل کنم و به ایران بیارم. ولی چیزی به ذهنم نمیرسه. اینجام اصلا از اون بازیای فکریه درست حسابی که تو ایران برای بچه های این سنی هست نداره. میشه لطفا نظرتونو بگید که چی بگیرم.
میدونم که نظر گذاشتن براتون خیلی هزینه در بر داره و ماهی 200 هزار تومن به پوله تلفنتون میافزاید. ولی معرفت داشته باشید به خاطره وقتی که براتون میذارم و فیلم ضبط میکنم یه پیشنهاد بدید که برای تولد پسرم چی بخرم واقعا خیلی سخته. مخصوصا الان که دیگه تقریبا معنیه کادو رو میدونه و اگر بابه میلش باشه کلی ذوق میکنه.




[ سه شنبه 28 شهریور 1391 ] [ 02:15 ق.ظ ] [ omm taha ]
سلام قسمت اول فیلم رو براتون آپلود کردم. فقط اگر غلط زیاد داره ببخشید. اصلا موقعیت فیلمبرداریه دوباره ندارم وقتایی که طاها خوابه فیلم میگیرم خراب هم که بشه نمیتونم از اول بگیرم چون وقت نیست.

نکته ی بافت: من کلاه رو بافتم اندازش بزرگ بود تقریبا اندازه سره طاها. اگر میخواید کوچیکتر بشه همون موقع که دارید میبافید اندازه بگیرید به سره بچتون اگر اندازش خوب بود دیگه رجهایی که میگه تو یکی دو تا ببافید رو نبافید. مثلا تو رج پنج اندازه ی سره بچتون میشه دیگه اضافه نکنید. شروع کنید از رج 14 به بعد رو تکرار کنید. تا کلاه آماده بشه.

فیلم آموزش کلاه پرنده ی عصبانی قسمت اول
بخش دوم
بخش سوم



طبقه بندی: هنر دست، 
[ یکشنبه 26 شهریور 1391 ] [ 02:10 ب.ظ ] [ omm taha ]
این آموزشو مخصوصه دوسته گلم شیرین بانو میذارم.
شیرین جون ما الان چند وقته اسباب کشی کردیم تو یه خونه ی کوچیک برای همین با طاها نمیتونم فیلمبرداری کنم در اولین فرصت که فیلمش رو گرفتم برات آپلودش میکنم. الان آموزشه نوشتنیش رو میذارم هرجاش که متوجه نشدی بگو که همون قسمتش رو فیلم بگیرم.

قسمت اول بافت خوده کلاه.
توجه: برای کوچک یا بزرگ کردن کلاه باید دونه کم کنید یا اضافه کنید.
طریقه ی اضافه کردن دانه:در یک زنجیره دو زنجیره میزنیم.
طریقه ی کم کردن: برای کم کردن دو روش داریم یک اینکه یکی از زنجیره ها رو نمیبافیم. یعنی یکی جا میندازیم.
دوم اینکه قلاب رو از زنجیره رد میکنیم نخ رو با قلاب بیرون میکشیم دو تا حلقه رو قلاب میفته دوباره قلاب رو تو زنجیره ی بعدی میکنیم نخ رو با قلاب بیرون میکشیم حالا سه تا حلقه داریم نخ رو با قلاب میگیرم و از توی هر سه تا حلقه رد میکنیم. اینو حتما تا دو سه ساعت دیگه فیلمش رو آپلود میکنم.

شروع

اول چهار تا زنجیره میزنیم. قلاب رو در زنجیره آخر میکنیم نخ رو با قلاب میکشیم بیرون و از داخل حلقه ی رو قلاب هم رد میکنیم به این میگن گرد بافی.



در اینجا عکسهای شماره 1 تو ردیف سوم گردبافی با زنجیره رو نشون داده از اون پیروی کنید فقط تا عکس 3 از ردیف سوم. ردیف اول گردبافی با مجیک رینگ هست که ان شاالله بعدا آموزش میدم.

رج اول: تو ی حلقه ی ایجاد شده 12 تا پایه کوتاه میبافید.
رج دوم: از اولین زنجیره میشماریم تا 12 تا زنجیره ی بعد پایه کوتاه میزنیم. آخرین پایه کوتاه رو با نخ یا هر چیزی که به درد  این کار بخوره علامت میزنیم.
رج سوم: تو دو تا زنجیره ی بعدی هر کدوم یک پایه کوتاه میزنیم. تو زنجیره های بعدی هر کدوم دو تا پایه کوتاه. باید با اون دو تا پایه کوتاه اول که زدیم بشه 24 تا. دوباره آخرین زنجیره رو علامت میزنیم.(علامت قبلی رو درمیاریم میکنیم تو این جدیده)
رج چهارم: یک پایه کوتاه در هر زنجیره (24 پایه کوتاه)
رج پنجم:یک پایه کوتاه-دو تا در یکی(36 پایه کوتاه)
رج ششم: در هر پایه کوتاه یک پایه کوتاه(36 پایه کوتاه)
رج هفتم: دو پایه کوتاه- دو تا در یکی (48 پایه کوتاه)
رج هشتم: یک پایه کوتاه در هر زنجیره(48 پایه کوتاه)
رج نهم: سه پایه کوتاه- دو تا در یکی (60 پایه کوتاه)
رج دهم: یک پایه کوتاه در هر زنجیره(60 پایه کوتاه)
رج یازدهم: 4 تا پایه کوتاه- دو تا دریکی(72 پایه کوتاه)
رج دوازدهم: یک پایه کوتاه در هر زنجیره(72 پایه کوتاه)
رج سیزدهم: 5 تا پایه کوتاه- دو تا در یکی (84 پایه کوتاه)
رج چهارده تا 26:یک پایه کوتاه در هرزنجیره.(84 پایه کوتاه)
رج 27 تا 35: رنگ نخ رو عوض میکنیم و 9 رج با نخ جدید میبافیم.(یک پایه کوتاه در هر زنجیره که میشه همون 84 زنجیره رو تکرار میکنیم)

اینجا کلاه تموم میشه که نخ رو چند سانت جلو تر از بافتمون میبریم از زنجیره ی آخرمون رد میکنیم و میکشیم که محکم بشه. اضافه ی نخ رو با سوزن تو کارمون پنهان میکنیم. این فعلا قسمت اولش بود تا ان شاالله فردا بقیش رو بنویسم. شایدم همین امروز تمومش کردم. نمیدونم باید ببینم طاها تا کی همکاری میکنه که بخوابه.



طبقه بندی: هنر دست، 
[ یکشنبه 19 شهریور 1391 ] [ 02:21 ب.ظ ] [ omm taha ]
راستی از زایمان مهمتر ازدواجه کوچیکترین عضو خانوادمونه که حالا برای خودش مردی شده. برادره کوچیکترم ازدواج کرد هوررررررررررررررررررررررررررررررررااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
یه عروسه خوشگله مامانی (ماشاالله ماشاالله) گیرمون اومده خیلییییییییییییییییییییییییی دوستش دارم. البته یه چیزیرم اعتراف کنم ها داداش و زنداداشم همدیگرو 3 ساله که میخوان ولی از اونجایی که ممکن بود نشه من با پلیدیه هر چه تمامتر به سانه یک خواهرشوهره واقعی هی به داداشم میگفتم نه داداش شما به درده هم نمیخورین شما با هم فرق دارین و از این حرفها. آخه میترسیدم نشه داداشم غصه بخوره. ولی حالا که به سلامتی ازدواج کردن مرد میخوام که به زنداداشم از گل نازکتر بگه حتی داداشم. خیلی دوستش دارم. انشاالله که خوشبخت بشن.



طبقه بندی: خاطرات، 
[ دوشنبه 13 شهریور 1391 ] [ 11:48 ب.ظ ] [ omm taha ]
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.



[ دوشنبه 13 شهریور 1391 ] [ 12:05 ب.ظ ] [ omm taha ]
سلام
بعد از مدتها اومدم هنوز کامپیوترم تو نمایندگی هست ولی از اونجایی که نمیخوان مشتریشون بیشتر از این منتظر بشه و از دستشون ناراضی باشه یه کامپیوتره قرضی دادن بهم که ماله خودم حاضر بشه. دستشون درد نکنه.

خب میریم سراغه خاطراته یاسین. اینقدر سریع اتفاق افتاد که واقعا هیچی برای گفتن ندارم.

دو روز بود که یه دردای خفیفی مثله عادت ماهانه شروع شده بو ولی از اونجایی که تجربش رو داشتم به همسری گفتم که وقتشه نینی بیاد ولی نه تا چند روزه آینده. آخه ما اصلا منتظرش پسرمون داشت دو هفته زود میومد. خلاصه که تو این دوروزی که دردم شروع شده بود با همسری خرید رفتیم من کالسکه هل دادم کلی پیاده روی کردم کارای خونه رو انجام دادم و از این جور فعالیتا. روزه سوم دردام بیشتر شده بود ولی نه اونقدر که نشه تحملش کرد هر سه یا چهار ساعت یه بارم میومد زنگ زدیم به بیمارستان که آقا ما یه پسره یک سالو نه ماهه داریم که وقتی من دردام شروع میشه استرس میگیره میزنه زیره گریه، برای همین من راحت نیستم میشه بیام بیمارستان گفتن نه این حالتت ممکنه تا یک هفته ادامه پیدا کنه (اتفاقا پرستاری که باهاش حرف زدم هم ایرانی بود) گفت اگر بیای نمیتونیم بفرستیمت تو اتاقه خصوصی با بقیه تو یه اتاق میشی برای همین اونجوری برات اعصاب خردکن تر میشه مام گفتیم باشه و نشستیم خونه ولی خب بازم میگم دردام فاصلش خیلی زیاد بود خیلی که شدته درد کم بود برای همین من به حرفه اون خانم پرستاره اعتماد کردم که گفت ممکنه تا یه هفته طول. فرداش همسری باید میرفت بانک کار داشت من گفتم برو مامانم پیشم هست بعدم دردام هر دوساعت یه بار میاد جای نگرانی نیست. همسر رفت یک ساعت بعدش زنگ زد که حالمو بپرسه گفتم خوبم فقط دردام نیم ساعت یه بار شده گفت من تو ایستگاهه اتوبوسم دارم میام خونه.

20 دقیقه بعد مامانم به همسری زنگ زد که زمان درداش کم شده کی میای داره زایمان میکنه.(اون موقع 20 دقیقه یه بار بود) همسری گفت باشه الان خودم میام وقت میگیرم ببینم که فاصله ی درداش چقدره. وقتی همسری اومد دید که من همینجور داد میزنم قطعم نمیشه گفت بلند شو حاضر شو بریم گفتم باید برم دستشویی. تو دستشویی درد ولم نمیکرد دسته همسری رو گرفته بودم یه بند جیغ میزدمو گریه میکردم. همسری بهم دلداری میداد. نمیدونم این تیکشو بگو یا نه چون از این تیکه به بعد یه کم سانسوریه.

از اینجا به بعدو تو پسته بعدی رمزدار مینویسم که فقط به خانما رمز بدم. فقطم وبلاگ دارا




طبقه بندی: خاطرات، 
[ دوشنبه 13 شهریور 1391 ] [ 11:35 ق.ظ ] [ omm taha ]

.: Weblog Themes By Mah Music :.

درباره وبلاگ

منمو دو تا فرشته کوچولو. محمدطاها13 مهر 1389 به دنیا اومد امیریاسین 1 تیر 1391. یکی 10:45 دقیقه صبح. یکی 5:57 دقیقه ی بعد از ظهر.
آمار سایت
  بازدیدهای امروز : نفر
  بازدیدهای دیروز : نفر
  كل بازدیدها : نفر
  بازدید این ماه : نفر
  بازدید ماه قبل : نفر
  تعداد نویسندگان : عدد
  كل مطالب : عدد
  آخرین بروز رسانی :
بیدفا