تبلیغات
قالب وبلاگ
ام طاها

ام طاها
من و نی نی های خوشگلم
نویسندگان
لینک دوستان
داریم فیلمه طلاق به سبکه ایرانی رو با بازیه حامد کمیلی نگاه میکنیم.همسری میگه این بازیگره خیلی آشناست تو چه فیلمایی بازی کرده مامانم میگه تو سریاله اغما بازی کرده من میگم آهان سریاله بعدی که باید شروع کنیم ببینیم همین اغماست چون خیلی قشنگه(همسری عاشقه فیلماییه که آخرش درس عبرت داره) بعد مامانم شروع میکنه که یه مقدار خلاصه بگه:
مامان: توی اغما اولش این پسره به عنوانه یه پسره خوب میاد بعدش معلوم میشه که بده.
من: اااااا مامان دارم میگم میخوایم فیلمو ببینیم چرا تعریف میکنی.
مامان: من که چیزی نگفتم فقط گفتم......
من: خب خب هیچی نگفتی بقیشم نگو (آخه هر چی بیشتر با مامانم سره فیلم بحث کنی متوجه میشی که بیشتره فیلمو فهمیدی)

صحنه بعدی

داخلی خونه ی خودمون منو همسریو مامان در حاله دیدنه اغما

زمانی که مامانم با مامانه همسری به مناسبته عروسیه خواهره همسری رفته بودن کشتی ما تا قسمته 3 اغمارو تنهایی دیدیم الان داریم قسمته 4 رو با مامانم نگاه میکنیم.

بعد از 5 دقیقه

مامان: این همون........
من زود حرفشو قطع میکنم

من: هیسسسسسسسسسسسسس

مامان: واااااااااااااااااا چیهههههههههههههههه

من: سوالت در مورده فیلمه؟

مامان: اصلا هیچی!!! (بعدم زیره لب غرغر میکنه که اه سوالم نمیشه پرسید)

چند دقیقه بعد

همسری: (بعد از اینکه الیاس وارده فیلم شده و با دکتر پژوهان یه ذره خاطراته گذشترو مرور کردن) آهان این پسره قبلا بیماره این دکتره بوده

من: نه مگه نشنیدی الان چی گفت. گفت این پسره سالها قبل یه غده تو سرش داشته با دعا خودشو درمان کرده.

همسری: آهان

مامان: البته الیاس اصلیه نه این

من:

همسری:

مامان:

من: مامان بالاخره کاره خودتو کردی میگم هیچی نگو دیگه.

مامان: واااااا باشه من اصلا دیگه حرف نمیزنم

چند دقیقه بعد فیلم تموم شده. همسری داره میره به طرفه کامپیوتر که خاموشش کنه

همسری: خب حداقل یه چیزایی از فیلم هنوز معلوم نیست که مثلا این پسره شیطون نمیتونه باشه.

من: (خودمو زدم به اون راه که هیچی نگم که همسری بیشتر از این فیلمو نفهمه)

مامان: چرا هست


من: ااااههههههههههههه مامان تورو خدا بس کن دیگه همشو گفتی که

همسری:


مامان: وا من که چیزی نگفتم


من : نه دیگه جز شماره شناسنامش هیچی دیگه نمونده که بگی


مامانم ناراحت میشه سرشو میندازه پایین هیچی نمیگه همسری که رفته وضو بگیره برمیگرده تو اتاق سرشو تکون میده به مامادرخانم یه نگاهی میندازه بعد شروع میکنه به نصیحته من.

همسری: عزیزم ما باید یاد بگیریم به بزرگترامون بیشتر احترام بذاریم این طرز رفتاره شما درست نیست.

من: مامان ببخشید

مامان: (با ناراحتیه فراوون) باشه ولی من دیگه با اینا حرف نمیزنم

من: یعنی چی؟؟؟؟؟

مامان: وسطه فیلم من دیگه حرف نمیزنم.

من: آهان باشه اینجوری بهتره.

رفتم تو اتاق با همسری نماز بخونیم بیایم.همسری گفت یادت باشه اگر مامان از ته قلب نبخشدت اون دنیا باید جواب بدی.منم دویدم اومدم بیرون مامانمو بوس کردم گفتم ببخشید آخه من از اوله فیلم سعی دارم نذارم شما چیزی تعریف کنی ولی همرو تعریف کردی منم حرصم گرفت.

صحنه داخلی خونه مامانه همسری داریم فیلمه وقتی که گروهبان پرستار بچه میشود رو نگاه میکنیم.

یه قسمت از فیلم اینجوریه که گروهبان برای اینکه همه ی بچه هارو تحته کنترل داشته باشه به دسته همشون یه ردیاب وصل میکنه که یه دفعه یکی از ردیابا شروع میکنه با سرعته زیاد حرکت کردن.

مامانه همسری: اااااا یکی از بچه ها داره فرار میکنه.

مامانه من: نه اینجوری فکر میکنه

من:

همسری:



و این داستان ادامه دارد دوباره بعد از این ماجرا بکی دوبار دیگم فیلمو تعریف کرد که دیگه یادم نمیاد

ببخشید اگه طولانی شد آخه حیف بود ننویسم.






[ یکشنبه 28 شهریور 1389 ] [ 03:55 ب.ظ ] [ omm taha ]
اوایله ازدواجم وقتی همسری برگشته بود سوئد مامانه همسری اومد ایران و یه مدت موند پیشم یه بار باهم رفته بودیم خرید که مامانه همسری گفت برو از اونجا دو تا مسواکه (صاف) بیار منم رفتم کلی گشتم بعد با دسته خالی اومدم گفتم عمه مسواکه (صاف) نداشت همش (کجه)
یه کم چپ چپ نگام کرد گفت دلمون خوشه عروسه با سواد داریم مثلا انگلیسی بلده منظورم مسواکه نرم بود یعنی به انگلیسی روش نوشته سافت.

من:


[ دوشنبه 22 شهریور 1389 ] [ 04:40 ب.ظ ] [ omm taha ]
سلام مامانم الان پیشمه با یه عالمه لواشک حالا الان داریم میریم مدرسه ی من بعدا میام با یه آپ جدید


[ چهارشنبه 17 شهریور 1389 ] [ 01:02 ب.ظ ] [ omm taha ]
مامانم فردا صبح ساعته 7 پیشمه امشب از ایران پرواز میکنه باید بیافتم به جونه خونه


[ دوشنبه 15 شهریور 1389 ] [ 02:08 ب.ظ ] [ omm taha ]
دیروز رفته بودیم برای خرید قرار بود فقط یه تخت بگیریم با رنگ که اتاق محمدطاهارو رنگ کنیم وقتی رفتیم تو فروشگاه ارزون ترین تختو انتخاب کردیم چون یکی از دوستای همسری تخته بچرو بهمون کادو داده بود ولی اشتباهی این وسط پیش اومد که نمیدونم چرا چند تا از چوباش نبود، برای همین ما مجبور شدیم تختم به لیسته خریدامون اضافه کنیم و خوب این یه هزینه پیش بینی نشده و اضافه برامون حساب میشد. مامانه همسری میگفت سفید برداریم ولی اونی که ارزون تر از همه بود بی رنگ و به رنگه چوب بود همین که ما داشتیم شمارشو یادداشت میکردیم که بریم تیکه هاشو برداریم مامانه همسری گفت نگیرین آقاجون من انتخابه خودمو کردم این سفیدرو بخریم گفتیم آخه عمه جون پولمون ممکنه کم بیاد که بنده خدا گفت شما همونقدر که پول میتونین بدین بقیشو من میدم آخه این سفیده هم از اونی که ما انتخاب کردیم خیلی قشنگتر بود هم قیمتش دو برابره قیمته اون یکی بود. خلاصه من کلی ذوق مرگ شدم3120.gifcheerleader3.gif.بعد مامانه همسری گفت که میزه عوض کردنه بچرو هم الان بگیرید که من یه کم این دست اون دست کردم بعد دیگه دیدم چاره ای نیست گفتم آخه عمه، پگاه(خواهره همسری) گفته یه تیکه بزرگشو بذارید من بگیرم (آخه خودش پشته تلفن بهم گفته بود که این میزرو نگیرید من میخوام بگیرم) مامانه همسری گفت خوب پس من الان میگیرم بعدا از پگاه پولشو میگیرم که من همچنان ذوق مرگ ترgreenstars.gif از همیشه شماره ی میز رو هم یادداشت کردم بعد همین که داشتیم میومدیم بیرون این فروشگاهه یه جوریه که همینجور طبقه طبقه میای پایین اینقدر مسیر پیچ وا پیچه که اگر قصده خریدم نداشته باشی تا بخوای به بیرون برسی کلی وسائله اضافی خریدی خلاصه مام داشتیم میومدیم بیرون که یه دفعه مامانه همسری رفتو یه تخته فرشه خوشگل به سبک ایرانی برداشتو گذاشت تو چرخه خریده ما. کلی از این خرید خرسند شدیم کلی ذوق کردیم الان فرش نوئرو انداختیم وسطه خونه فرش قدیمیا تو یکی از اتاقا لوله شده.
دیگه دیرمون شده بود نتونستیم رنگ بگیریم ولی حالا انشاالله رنگ میگیریم اتاقو رنگ کنیمPainter تصمیم گرفتم وقتی همه چیز تکمیل شد عکسه کامله اتاقو براتون بذارم برای همین فعلا هیچ عکسی نمیذارم تا تکمیل شدنه اتاقFlower.
راستی یادم رفت بگم الانم باید برم کلی لباس بشورم آخه اینجا ماشین لباسشویی نیستش یه ساختمونایه کوچیکی بیرونه خونه ها ساختن که توش ماشین لباسشویی هستش با خشک کن هر کی میخواد لباس بشوره میره وقت میگیره که لباساشو بشوره البته همسری قول داده که وقتی طاها به دنیا اومد چون یه کم بیشتر سرم شلوغ میشه و وقتی برام نمیمونه که برم تا رختشورخونه و بیام یه ماشین لباسشویی بگیره بذاره خونه. ولی فعلا باید مثله بقیه برم بیرون لباس بشورم. بعد کلی ظرف مونده که از دیروز تا حالا وقت نکردم بشورمشون. بعدم بشینم رومیزیای عروسیه خواهره همسری رو تموم کنم بعد تازه برم بیافتم به جونه اتاقه نینی.



[ شنبه 13 شهریور 1389 ] [ 02:01 ب.ظ ] [ omm taha ]
امشب رفته بودیم حسینیه که البته فقط توش عربی عذاداری میکنن برای همین ما هیچی نفهمیدیم.قرار شد که شوهره یکی از دوستامون منو یکی دیگه از دوستام رو برسونه خونه وقتی که رسیدیم نزدیکای خونه(آخه خونه هر سه تامون تقریبا نزدیکه همه)آقای شوهره دوستم از اون یکی دوستم پرسید که کدوم خیابون بپیچم دوستم گفت فکر کنم که اینجارو باید بپیچید آقای شوهره دوستم گفت خانم فلانی آدم که میخواد بره خونش فکر کنم نداره خیلی محکم میگه که اینجا باید بپیچید خلاصه اون دوستم پیاده شد و آخرش نوبته من شد که برسوننم خونه.وقتی پیچید تو خیابونه ما سره کوچه گفتم آقای فلانی دستتون درد نکنه خونه ما همین کوچست بعد با دست اشاره به ساختمون کردم گفتم اوناهاش اون ساختمون اولیه طبقه دومش خونه ی ماست یه دفعه آقای شوهر تعجب کرد گفت این خونه ی شماست طبقه بالایی شما دوسته ماست128fs318181.gif پس تازه اومدید اینجا منم گفتم بله ولی یه لحظه تو ذهنم گفتم البته اگر دو سال تازه باشه.خانمش که میشد اون یکی دوستم گفت یه آقای ایرانی همسایه ی شماست گفتم نه طبقه بالایی ما یه سوئدیه گفتن نه ایرانیه شبیه سوئدیاست.خلاصه کلی بحث کردیم که اون آقاهه ایرانیه یا سوئدی بعدم یه کم تعجب کردیم که چرا چراغه خونه ی ما روشنه بعد من پیاده شدم با اعتماد به نفسه کامل راه افتادم به سمته خونمون.یه کم که رفتم دیدم چرا اینجا اینقدر غریبه دوباره یه کم دیگه نگاه کردم گفتم نه اینجا واقعا نا آشناست بعد که یه کم فکر کردم دیدم بله یه کوچه عقب تر پیاده شدمjawsmiley.gif.بله اینجوری شد که دیدم هیچی مثله پیاده روی غذای آدمو هضم نمیکنه.


[ پنجشنبه 11 شهریور 1389 ] [ 12:48 ق.ظ ] [ omm taha ]
هوراااااااااااااااااااااااا 27 روز مونده
3120.gif



[ یکشنبه 7 شهریور 1389 ] [ 11:05 ب.ظ ] [ omm taha ]

.: Weblog Themes By Mah Music :.

تعداد کل صفحات : 2 ::      1   2  

درباره وبلاگ

منمو دو تا فرشته کوچولو. محمدطاها13 مهر 1389 به دنیا اومد امیریاسین 1 تیر 1391. یکی 10:45 دقیقه صبح. یکی 5:57 دقیقه ی بعد از ظهر.
آمار سایت
  بازدیدهای امروز : نفر
  بازدیدهای دیروز : نفر
  كل بازدیدها : نفر
  بازدید این ماه : نفر
  بازدید ماه قبل : نفر
  تعداد نویسندگان : عدد
  كل مطالب : عدد
  آخرین بروز رسانی :
بیدفا