تبلیغات
قالب وبلاگ
ام طاها

ام طاها
من و نی نی های خوشگلم
نویسندگان
لینک دوستان
اول از همه دسته همه ی خاله های گل درد نکنه چشماتون قشنگ میبینه این از طرفه محمد طاها به همه ی خاله های مهربونش
خلاصه ساعت 9 رسیدیم بیمارستان که اونجا کلی فاصله ی دردام کم شده بود دکترم میگفت باید دراز بکشی که معاینه کنیم ببینیم بچه تو چه وضعیتیه ولی تا میومدم دراز بکشم دردام شروع میشد. همین که دردام شروع میشد همسری و دکترا میومدن تو صورته من نفس میکشیدن که منم نفسه عمیق بکشم ولی یه دفعه هوا کم میاوردم داد میزدم وایییییییییییییییییی پیام از تو صورته من برید کنار نفس ندارررررررررررررررررررررررررررررم یا اگر یکی حرف میزد میگفتم وای پیااااااااااااااااااااااام بگو ساکت باشن هیچی نگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگن.همسری هم طفلک هول شده بود میگفت باشه باشه بعد دوباره میگفت نفسه عمیق بکش.خلاصه بینه یکی از دردام موفق شدن معاینم کنن بعد دکتره گفت الان به باریک ترین قسمته بدنت رسیده باید بریم رویه تخته زایمان دراز بکشی برام یه چرخه کمکی آوردن (اسمشو نمیدونم) که از اون کمک بگیرم و برم سمته اتاقه زایمان.
منم مثله لاکپشت راه افتادم سمته اتاق که پرستاره گفت بهتره اول بری توی دستشویی تا اومدم برم دستشویی یه دفعه احساس کردم یه چیزی ترکید داد زدم وای پیام یه چیزی ریخت گفت چی تا اومدم بگم یه چیزی ریخت دوباره احساسه ترکیدنه یه چیزی بعد دوباره، واییییییییییییییییی پیام دوباره ریخت بعد دکتره گفت نمیخواد بری دستشویی برو رو تخت همینجوری آروم آروم داشتم میرفتم سمته تخت که دکتر یه ماسک نشونم داد گفت بیا اینجا اگر اینو بذاری دردت کمتر میشه خانمی که شما باشی همین که ماسکرو دیدم مثله چی دویدم سمته ماسکه که یه دفعه دکتر خندش گرفت گفت نه باید اول دراز بکشی(این تیکش سوژه شده خواهر همسری هی تعرف میکنه میخنده).
دراز کشیدمو ماسکو زدمو بیحس شدم (وای نمیدونید یک حالی میداد که خدا میدونه) وقتی اون ماسکو زدم اینقدر مهربون شدم که هی به پرستاره نگاه میکردم لبخند میزدم که این تیکش هم توسطه همسری سوژه ی خنده شد.البته قبل از اینکه زایمان شروع بشه خواهره همسری رفت بیرون. درده شدیدی بود. فقط همین یادمه چون همین که بچرو میذارن تو بغله آدم درد فراموش میشه الان هر چی میخوام دردو توضیح بدم نمیتونم.
بیشتره دردو تو خونه کشیدم  ساعته 9:30 دقیقه رفتم بیمارستان ساعته 10:45 دقیقه پسملی به دنیا اومد.قبل از اینکه برم بیمارستان یه لیست تهیه کرده بودم از آدمایی که التماسه دعا داشتن همسری اسمارو میگفت من میگفتم الهی آمین خیلی دلم میخواست وقتی که روی تخته بیمارستان هستم بازم دعا کنم ولی اون موقع اون قدر درد شدید بود که فقط داد میزدم خداااااااااااااااااااااا.
خلاصه اینکه از زایمانم خاطره زیاد دارم.در کل خوبو راحت بود خداروشکر همسری مدام گزارشه لحظه به لحظه میداد میگفت عزیزم تحمل کن دارم سرشو میبینم کلی مو داره یا میگفت زور بزن یک سومه سرش اومده بیرون یا یه فعه داد زد اومد بیرون بعد نفسه راحتی کشیدو لبخند زد.لبخند داشت ولی داشت گریه میکرد. همسری پا به پای من درد کشید. همسری قربونت برم که اینقدر مهربونی ممنونم ازت به خاطره این همه همراه بودنت. خدا حفظت کنه.
راستی یه چیزه خنده دارم اتفاق افتاد: یکی از دوستام با من باردار بود اسمه اونم تو لیستم نوشته بودم که براش دعا کنم همسری به اسمه دوستم که رسید سوزنش گیر کرد یه هفت هشت باری گفت بچه ی سروناز سالم به دنیا بیاد که وقتی من رفتم بیمارستان بچمو به دنیا آوردم مامانم گفت با ایران حرف میزدم که خواهرم گفته بابا بچه ی سروناز 13 روزه پیش به دنیا اومد. گفتیم اینقدر براش دعا کردیم که حتی زایمانش افتاد جلوتر.
ببخشید اگر یه کم طولانی شد خاطراته تولده دیگه کم چیزی نیست.



[ دوشنبه 19 مهر 1389 ] [ 10:57 ب.ظ ] [ omm taha ]

.: Weblog Themes By Mah Music :.

درباره وبلاگ

منمو دو تا فرشته کوچولو. محمدطاها13 مهر 1389 به دنیا اومد امیریاسین 1 تیر 1391. یکی 10:45 دقیقه صبح. یکی 5:57 دقیقه ی بعد از ظهر.
آمار سایت
  بازدیدهای امروز : نفر
  بازدیدهای دیروز : نفر
  كل بازدیدها : نفر
  بازدید این ماه : نفر
  بازدید ماه قبل : نفر
  تعداد نویسندگان : عدد
  كل مطالب : عدد
  آخرین بروز رسانی :
بیدفا